تاریخ انتشارشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۵ ساعت ۱۲:۵۷
کد مطلب : ۲۸۸۱

گفت و گوی اختصاصی با اکبر عبدی در سال 1387

گفت و گوی زیر در سال ۱۳۸۷ در چارچوب طرح تاریخ شفاهی نازی آباد، به مدیریت پژوهشگر اجتماعی و هم محلی مان آقای علی اصغر صباغ پور، صورت گرفته است که برای نخستین بار در "سایت نازی آبادی ها" منتشر می شود. مصاحبه کننده آقای مظفر مفخمی مهرآبادی است. این گفت و گو در حال و هوای سال ۱۳۸۷ انجام گرفته است که بدون هیچگونه دخل و تصرف تقدیم علاقه مندان می شود. مرحوم آقای اکبر عبدی در این گفت و گو، از زمانه های دور نازی آباد گفته است؛ از مرام و مهربانی و مروت نازی آبادی ها، از نوستالوژی هایش و از اخلاق اجتماعی و همسایگی. او همچنین از آسیب های دوران کنونی سخن رانده است. گلایه هایی هم دارد که واقعا بجاست. صداقت و صراحت در جملات مرحوم اکبر عبدی موج می زنَد. گاه سخنانش، با نمکِ طنز و طنازی عجین شده است. خواندنش، خالی از لطف نیست.
گفت و گوی اختصاصی با اکبر عبدی در سال 1387
مصاحبه با آقای اکبر عبدی ـ 20/8/87
 
«اکبر عبدی» در سال 1339 در محله تیر دوقلوی تهران به دنیا آمد و در سال 1345 به همراه خانواده به نازی‌آباد نقل مکان نمود. وی دوران تحصیل را از ابتدایی تا پایان دورۀ راهنمایی در مدارس نازی‌آباد گذراند و دورۀ هنرستان را در رشتۀ ریخته‌گری و قالب‌سازی در هنرستان صنعتی حافظ گذراند. «عبدی» از همان دوران کودکی علاقۀ وافری به بازیگری داشت و در محافل و میهمانی‌های مختلف برای میهمانان نمایش بازی می‌کرد. وی بازیگری را به طور جدی از دورۀ هنرستان آغاز کرد و در تئاتر شهر به بازیگری پرداخت. اولین کار تئائر وی نمایشنامۀ «فیل در پرواز» نام داشت که در سال 57 این نمایش به روی صحنه رفت. «مثل‌آباد» اولین کار تلویزیونی عبدی بود که در نوروز سال 1360 پخش شد. اولین کار سینمایی عبدی «جنجال بزرگ» به کارگردانی سیاوش شفیعی بود. عبدی به دلیل مشکلات اقتصادی خانواده علاوه بر درس و بازیگری به کار در بازار نیز اشتغال داشت. وی در هیئت‌های مذهبی نازی‌آباد نیز شرکت می‌کرد که این حضور هنوز هم در ایام سوگواری حضرت سیدالشهدا(ع) ادامه دارد. عبدی با آنکه بیش از 22 سال است که از نازی‌آباد نقل مکان کرده است، اما همواره خود را بچۀ نازی‌آباد معرفی می‌کند و از اینکه بچۀ این محل است افتخار می‌کند.
 

در خدمت جناب آقای «اکبر عبدی» از هنرمندان سینما و تئاتر و پیشکسوتان نازی‌آباد هستیم. جناب آقای «عبدی»! ضمن عرض سلام و تشکر از اینکه این فرصت را در اختیار ما گذاشتید، ابتدا خودتان را معرفی فرمایید.
ضمن عرض سلام خدمت مخاطبین شما به خصوص قشر جوان. من «اکبر عبدی» در سال 1339 در محله تیر دوقلوی تهران به دنیا آمدم. مادرم بچۀ همان محله می‌باشد. پدرم حدود پنجاه سال پیش برای اشتغال از اردبیل قریه آقاباقر به تهران مهاجرت می‌کند و در منزل خواهرش ساکن می‌شود. عمۀ من نزد مادرم آموزش خیاطی می‌دیده است. پدربزرگم عاشق جماعت آذری بود؛ به همین دلیل مادرم را به ازدواج پدرم در می‌آورد. حاصل این ازدواج چهار پسر و دو دختر می‌شود. بزرگ‌ترین فرزند بنده و بعد از آن خواهرم، سومین فرزند خانواده «شهید اصغر عبدی» بود که در پانزدهم اسفند هشتادویک پس از حدود هفده سال درد و رنج به شهادت می‌رسد. حاصل زندگی او همسر و دو پسر به نام‌های مهدی و دانیال می‌باشد. دو برادر دیگرم هم «علی» و «ناصر» هستند.
من سال اول ابتدایی بودم که به نازی‌آباد نقل مکان کردیم و در یک خانۀ 63 متری واقع در ایستگاه پل پیچ پشت پمپ بنزین سکونت نمودیم. از حدود هفت سالگی جرقۀ بازیگری این‌گونه زده می‌شد که بعد از میهمانی‌های خانوادگی دو اتاق تودرتوی خانه را به وسیلۀ ملحفه از هم جدا می‌کردم و به صورت پردۀ تئاتر در می‌آوردم. حتی بلیت درست می‌کردم و به بچه‌های محل می‌فروختم. با ورود به مدرسه راهنمایی، این فعالیت‌ها قدری جدی‌تر شد. در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان واقع در پارک بیست و پنج شهریور (هفده شهریور) نازی‌آباد (در قسمت محوطه بازی این پارک در زمان جنگ در اثر اصابت موشک توسط رژیم عراق تعداد زیادی از کودکان شهید شدند)، فعالیت‌های بازیگری‌ام را ادامه دادم. دورۀ راهنمایی را وارد مدرسه ناهید شدم. در آنجا نیز به صورت فعال در کار تئاتر و بازیگری حضور داشتم و در مسابقات تئاتر نیز شرکت می‌کردم. در آن زمان برای برگزاری مسابقات هنری، ما را به مدرسه الهی می‌بردند.
 

از جمله خاطرات پررنگی که از آن مدرسه در ذهنم باقی مانده است. معاونی به نام آقای «جودکی» داشتیم. دو ساعت کلاس فوق برنامه داشتیم که در آن ساعت فعالیت‌های هنری انجام می‌دادیم. به خاطر دارم آقای «جودکی» یک روز شخصی به نام آقای «فیروزگر» را که گروه تئاتر داشت به مدرسه آورد. البته در اینجا لازم است یادی هم از آقای «طاهرخانی» بکنم که ایشان هم معاون آن مدرسه بود. به هر حال به دلیل اینکه من علاقه‌مند به کار تئاتر بودم، به آقای «فیروزگر» گفتم چون ما از نه سالگی در کار تئاتر فعالیت می‌کنیم، آیا ما را هم در گروه خودتان شرکت می‌دهید؟ ایشان گفت: خیر؛ به دلیل اینکه تو چاق هستی به درد بازیگری نمی‌خوری. در بازیگری باید چابک و ورزیده باشی. گفتم نقش‌های کمدی که می‌توانم بازی کنم. گفت خیر. خلاصه ایشان مرا در گروهش شرکت نداد. هنگامی که به منزل برگشتم خیلی حالم گرفته شده بود. اما بعد از حدود هشت ماه کار به جایی رسید که آقای «فیروزگر» به من التماس می‌کرد که در تئاترها نقشی به او بدهم؛ یعنی ماجرا برعکس شد. البته همواره در سطح مدرسه اعلام می‌کردم که ایشان استاد و پیشکسوت من است. به گونه‌ای تمرین ادب می‌کردم و به بزرگ‌ترها و پیشکسوت‌ها احترام می‌گذاشتیم. چیزی که متأسفانه امروز در جامعۀ هنری ما کمرنگ شده است.
پس از پایان دورۀ راهنمایی وارد هنرستان صنعتی حافظ، واقع در انتهای بازار کفاش‌ها شدم. در آنجا رشتۀ ریخته‌گری و قالب‌سازی را گذراندم. رشته‌ای که متأسفانه نتوانستم ادامه دهم؛ اما برادر کوچکترم «ناصر» این رشته را ادامه داد و در دانشگاه شهید باهنر کرمان مدرک مهندسی‌اش را دریافت نمود.

آیا شما با علاقه شخصی وارد هنرستان شدید یا اینکه به توصیه پدرتان بود؟
پدرم مکانیک ماشین‌های نساجی در کارخانه چیت‌سازی تهران بود که متأسفانه به دلیل عرضه ارزان‌قیمت پارچه توسط چین، صنعت نساجی در کشورهای در حال توسعه رو به نابودی است. دلیل سکونت ما در نازی‌آباد هم همین مسئله بود که باید منزلمان نزدیک کارخانه چیت‌سازی می‌بود. هنگامی که قرار شد منزل را دوطبقه کنیم، خودم به اندازۀ یک نفر و نصفی عمله کار می‌کردم. اگر یک عمله هشت ساعت کار می‌کرد من دوازده ساعت کار می‌کردم تا زودتر طبقه دوم ساخته شود. چیزی را که دوست دارم در اینجا عنوان کنم و همواره گفته‌ام، این است که امروزه بچه‌ها وسایل بازی بسیاری در اختیار دارند که شاید از این طریق هم اشباع شده‌اند. از وسایلی که دارند لذّتی نمی‌برند. اما در گذشته این‌گونه نبود. ما به سختی کار می‌کردیم و از آن هم لذت می‌بردیم. به خاطر دارم در آن زمان ما تلویزیون نداشتیم. برای تماشای سریال در منزل همسایه حدود یک ساعت و نیم برای همسایه‌مان تئاتر اجرا می‌کردم تا اجازه دهد آن سریال را تماشا کنیم. هنگامی که پدرم تلویزیونی را به صورت قسطی خریداری کرد، لحظه به لحظۀ آن روز به صورت فِرم به فِرم در ذهنم تصویر می‌شود. با فول مونتاژ بسیار دقیق و عالی به همراه همۀ رایش‌های اوتیش. دقیقاً در ذهنم باقی است. باور کنید از خوشحالی محل خوابم را کنار تلویزیون آورده بودم. این را در داخل پرانتز توضیح دادم که جوانان از اوضاع و احوال آن زمان ما باخبر شوند. در حالی که امروز برخی جوان‌ها از زیادی بودن امکاناتی که در اختیارشان هست، حالت تهوع پیدا می‌کنند. قبل از آن تلویزیون، ما یک رادیو ترانزیستوری داشتیم که آن را داخل بقچه می‌پیچیدیم تا مبادا خراب شود.
 

ماه‌های رمضان روی پشت‌بام کاهگلی آب می‌پاشیدیم. فرش و سفره افطار را پهن می‌کردیم و از دعای قبل از افطار و اذان مرحوم مؤذّن‌زاده لذت می‌بردیم.
در سال‌های 56 و 57 که ما در تئاتر شهر فعالیت می‌کردیم، کم‌کم نشانه‌هایی از بروز انقلاب ظاهر شد. به دلیل اینکه تئاتر شهر در خیابان انقلاب و نزدیک دانشگاه تهران واقع شده است، جوانان و دانشجویان را می‌دیدم که از چهارراه حافظ تا حدود خیابان انقلاب و دانشگاه تهران در کنار هم ایستاده‌اند با هم صحبت می‌کنند؛ اما فعالیت‌ها هنوز خیلی علنی نشده بود و مقداری زیرخاکی‌تر بود.
به خاطر دارم در آن ایام با آقای «مهدی هندی» برادرزادۀ حضرت امام(ره) در پاساژ بوذرجمهری آشنا شدم. در طبقه پایین آنجا شیلنگ فروش‌ها و طبقۀ بالای آن تاجران آهن بودند. در سال 56 من در آنجا شاگرد و تحصیل‌دار پسرعموی پدرم بودم. حاج آقا «حاج بابا» شوفاژکار بود، حاج آقا «محمدزاده»، حاج آقا «همدانی» که از بزرگان صنف آهن محسوب می‌شوند و آقایان «‌هاشم» و «ناصر عطاران»، «شیرازی»، «اخوان کبیری» از دیگر تاجران آهن بودند. من ماهی سیصد تومان حقوق می‌گرفتم. به خاطر دارم عکس امام(ره) را دادیم برای ما بزرگ کردند و دو عکس بزرگ شدۀ امام(ره) برای ما حدود هزار و دویست تومان هزینه دربر داشت.
آقای «مهدی هندی» در بازار همسایه ما بود. با توجه به سن و سال کمی که در آن زمان داشتم، شناخت کامل‌تر ما نسبت به امام(ره) در همان ایام بود که آقای «مهدی» دربارۀ ایشان برای ما صحبت می‌کرد. در این دوران صبح زود به بازار می‌رفتم و صبحانه را در مسیر بازار می‌خوردم. پس از آن می‌رفتم حجره را تمیز و سماور را روشن می‌کردم. ظهر ناهار را از چلوکبابی مرحوم «مرشد» در انتهای بازار آهنگرها تهیه می‌کردم. خاطرۀ زیبایی از ایشان دارم. هنگامی که می‌رفتیم برای اوستا و دوستانش ناهار بگیریم، سریع یک بشقاب برنج با مقداری خورشت می‌داد و می‌گفت این سهم خودت است؛ همین‌جا بخور! این کار ایشان دو دلیل داشت؛ یکی اینکه به غذایی که در آن قابلمه هست دست نزنیم تا دست‌خورده نشود؛ دوم اینکه اگر منِ تحصیل‌دار که توانایی خرید چلوخورشت را ندارم چشمم دنبال چلوخورشت دیگران نباشد. این چیزی است که متأسفانه رفته رفته گم و کم‌رنگ شد. نه‌تنها در قشر بازاری بلکه در اجتماع جهانی هم این مسئله کمرنگ شده است. آدم‌های بسیار بزرگی بودند که خودشان را خیلی معمولی نشان می‌دادند.
 

یک مرتبه چلوکبابی مرحوم «مرشد» آتش می‌گیرد. در بین راه به او خبر می‌دهند که حاجی رستورانت آتش گرفت. او به جای اینکه برود ببیند چه اتفاقی برای رستورانش افتاده است، به مسجد جامع بازار می‌رود و در آنجا دو رکعت نماز شکر می‌گذارد. می‌گوید خوشحالم از اینکه خدا مرا خیلی دوست دارد. خدا می‌خواهد من بدون بار و سبک از این دنیا بروم.
خلاصه تا حدود ساعت سه بعدازظهر به هنرستان می‌رفتم؛ بعد از آن ساعت هفت شب خودم را به تئاتر شهر می‌رساندم برای تمرین نمایشنامۀ «فیل در پرواز» کار یونسکو که استاد «صادق‌ هاتفی» کارگردان آن بود. ایشان ریاست تئاتر شهر را نیز به عهده داشت. مرحوم استاد «رضا ژیان»، استاد «سیروس گرجستانی»، استاد «پرویز پورحسینی»، استاد «شیرزاد» و مرحوم «جهانگیر صمیمی‌فر» در آن نمایشنامه ایفای نقش می‌کردند.
با پیروزی انقلاب اسلامی حدود چهار ماه تئاتر شهر تعطیل شد. پس از بازگشایی، مجدداً تمرین را شروع کردیم. در آنجا من نقش «هنرور» را به عنوان خیاط ایفا می‌کردم. با تیپ مرحوم «وثوق» (از کمدین‌هایی بود که متأسفانه شخصیت هنری ایشان به درستی شناخته نشد و کمرنگ از بین ما رفت) بازی می‌کردم. ایشان تیپ خسیس را بازی می‌کرد و در نمایشنامه «شب نشینی در جهنم» با استاد «ارحام صدر» همبازی بود. به دلیل اینکه من آنجا بیشتر فی البداهه کار می‌کردم، این تیپ از هنروری به یک شخصیت کامل و دارای شناسنامه تبدیل شد. بعدها این کار برای سربازان پادگان‌های قزوین حدود یک هفته اجرا شد.
از سال 59 که جنگ تحمیلی آغاز شد، سه برادرم به خدمت سربازی رفتند. «اصغر» حدود سال 1363 پس از هفده ماه خدمت از ناحیه نخاع و کتف و پاها مجروح می‌شود. وی پس از هفده سال درد و رنج در پانزدهم اسفند هشتادویک به شهادت رسید. ایشان شب قبل از شهادتش به من گفت: یکی از این قبرها را برای من گذاشتن؟ من چهار قطعه قبر پایین قبر همسر آقای «محسن مخملباف» خریدم که فکر نمی‌کردم یکی از آنها قسمت ایشان شود. برادر دیگرم «علی» هم خدمت سربازی‌اش را در اردوگاه نگهداری از اسرای عراقی واقع در ابتدای اتوبان تهران ـ قم گذراند.
به یاد دارم که ایشان هر شب حدود چهل تا پنجاه پاکت‌ نامه اسرا را به منزل می‌آورد و با هزینه شخصی تمبر می‌خرید و برای خانواده‌هایشان ارسال می‌کرد.
مادرم همیشه به من می‌گفت به دلیل اینکه تو نان‌آور ما هستی، می‌ترسم اتفاقی برایت بیفتد، نباید به سربازی بروی. حتی برای بازی در فیلم «دلشدگان» قرار بود به کشور مجارستان برویم که من به دلیل اینکه سربازی نرفته بودم، گذرنامه نداشتم. حاج آقا «پیروزپی» معاون وقت وزارت ارشاد اسلامی ریش گرو گذاشت که به من گذرنامه سبز (دیپلمات) دادند و در معیت سایر دوستان و مرحوم استاد «علی حاتمی» به مجارستان سفر کردیم. اگر بخواهم از لحاظ تاریخی شروع کارهایم را در سه حوزۀ تئاتر، سینما و تلویزیون اعلام کنم، حدود سال 57 در سن هیجده سالگی کار جدی تئاتر را با کار سرکار خانم «رؤیا ذکائیان» همسر مرحوم «رضا ژیان» شروع کردم. اولین کار تلویزیونی‌ام پس از ضبط و پخش آن چند تئاتر کار مستقلی که در تلویزیون پخش شد «مثل‌آباد» بود که اسفند 59 ضبط و در نوروز 60 پخش شد. این کار شش قسمت بود که در آن آقایان «حمید جبلی»، «آتیلا پسیانی» و مرحوم «رضا ژیان» بازی می‌کردند. بنده در پنج قسمت آن بازی می‌کردم.
بنده از طریق آقای «احمد بخشی» برای فیلم «کمال الملک» مرحوم «علی حاتمی» دعوت شدم. در آنجا چند شاه در دوران زندگی «کمال الملک» نشان داده می‌شد؛ از جمله «احمد شاه» بود که متأسفانه به دلیل اینکه سناریو بسیار طولانی شد این بخش را حذف کردند. از همان‌جا با استاد «عبدالله اسکندری» گریمور بزرگ ایران آشنا شدم. یکی از دلایل ماندن من در سینما تشویق‌ها و راهنمایی‌های استاد «اسکندری» است. ایشان راهنما، مشوق و معلّم بسیار خوبی است. من همواره خودم را مدیون وی می‌دانم. ایشان حدود چهار سال ریاست خانه سینما را به عهده داشت. در همان دوره بود که در زمان ریاست جمهوری آقای «سیدمحمد خاتمی» بسیاری از بچه‌های سینما صاحب‌خانه شدند. متأسفانه در زمان تقسیم آپارتمان‌ها، بنده، آقای «مخملباف» و استاد «اسکندری» را خبر نکردند.
 

در سال 1366 با دختردایی‌ام خانم «سیده معصومه قاسمی» ازدواج کردم. ایشان متأسفانه به بیماری سرطان مشکوک شد. طی ده روز حضور مداوم در مسجد جمکران شفای ایشان را از صاحب الزمان(عج) و حضرت معصومه(س) گرفتم. یک دختر به نام «المیرا» دارم که در سال 1367 به دنیا آمد. او در حال حاضر دانشجوی رشته نرم‌افزاری کامپیوتر است. با به دنیا آمدن دخترم به شهرک غرب نقل مکان کردیم. پس از سال 1356 وارد تئاتر حرفه‌ای شدم. در سال 60 کارهای تلویزیونی‌ام آغاز شد که حاصل آن حدود دوهزار ساعت کار بود. حدود هیجده تئاتر داشتم. البته نمایشنامه «اکبرآقا آکتور تئاتر» را خودم نوشتم و کارگردانی کردم. این آخرین کار تئاتر من بود که در سال 86 روی صحنه رفت و حدود یکصد و شصت اجرا داشت. این نمایشنامه رکورد اجرا و فروش را در تاریخ تئاتر ایران شکست. اولین بازی من در سینما در فیلم «جنجال بزرگ» به کارگردانی آقای «سیاوش شفیعی» بود که این فیلم به مدت هفت سال توقیف شد؛ اما اولین فیلم که بازی من در آن به نمایش درآمد در سال 1363 در فیلم «اجاره‌نشین‌ها» به کارگردانی استاد «داریوش مهرجویی» بود. جالب اینجاست که در فیلم «اجاره‌نشین‌ها» اسم من یازدهم بود، اما در زمان اکران، اسم من به عنوان دومین بازیگر نوشته شده بود. در ارتباط با فیلم «جنجال بزرگ» هم اسم من نهمین نفر بود؛ اما به دلیل اینکه هفت سال بعد به اکران درآمد اسم من به عنوان اولین بازیگر در سردر سینما زده شد. تاکنون هم حدود شصت فیلم بازی کرده‌ام که خوشبختانه در حدود بیش از نود درصد از کارهایم را در کنار استاد «عبدالله اسکندری» بودم.
به دنیا آمدن دخترم برای خانوادۀ ما بسیار خوش یُمن بود. خرید خودرو و خانه و… در همان ایام ولادت دخترم، یعنی خرداد ماه، اتفاق افتاد. فقط یک خاطره تلخ از ماه خرداد دارم. آن هم زلزلۀ رودبار در سال 1369 بود. در آن شب من منزل استاد «علی حاتمی» مشغول تماشای فوتبال بودم که مرحوم «حاتمی» به اتفاق همسر و فرزندش و استاد «بخشی» به سمت حیاط فرار کردند؛ اما من همان‌جا ماندم.
الآن هم در مرز پنجاه سالگی قرار دارم و اگر خیلی سالم و ورزشکاری زندگی کنم شاید ده تا پانزده سال دیگر زنده باشم؛ اما از مردم خیلی صمیمانه تشکر می‌کنم که همواره مشوق من در فعالیت‌هایم بودند. این مردم آن‌قدر بزرگوارند که حتی اگر در فیلم ضعیفی بازی کردم، یا نقشم را خوب ایفا نکردم، با بزرگواری‌شان مرا بخشیده‌اند. می‌توان گفت اول خدا بعد مادرم و مردم در سرنوشت کاری و هنری‌ام بسیار تأثیر داشته‌اند.
به خاطر دارم زمانی را که مادرم تنها ثروتش را که فقط سه یا چهار عدد النگو بود فروخت و با مقدار پس‌اندازی که از خرجی منزل نگه داشته بود حدود چهل هزار تومان به من داد تا در کلاس بازیگری تئاتر در کانون پرورش فکری ثبت‌نام کنم. من هم از همان زمان قسم خوردم اگر روزی هنرپیشۀ بزرگی شدم، تکخوری نکنم؛ به همه خانواده کمک کنم. به همین خاطر تا آنجایی که توانستم ابتدا به بستگانم کمک کردم و در مرحلۀ آخر به زن و فرزندم رسیدگی نمودم. ابتدا برای آنها منزل خریداری کردم بعد برای خودمان.
در ارتباط با دوران انقلاب اسلامی هم یک خاطره‌ای دارم، آن هم اینکه یک بانک صادرات در ایستگاه ورزشگاه بود. رفتیم آن را آتش زدیم. من در آن بانک هفتصد تومان پس‌انداز داشتم. بعد از چند ماه سراغ آن بانک رفتم تا مبلغی برداشت کنم. متصدی بانک گفت سه ماه پیش اینجا را آتش زدی حالا به این زودی پول می‌خواهی؟!
در رابطه با روز ورود «امام»(ره) هم به خاطر دارم که در وسط خیابان آرامگاه گل گذاشته بودند و جمعیت زیادی در دو طرف خیابان آمادۀ دیدار و استقبال از «امام»(ره) بودند. من آن روز در ایستگاه پل پیچ ایستاده بودم. پس از سخنرانی هم حضرت «امام»(ره) را با هلیکوپتر سر کوچۀ منزل کنونی ما در شهرک غرب یعنی شمال غربی شهرک غرب و کنار اتوبان «یادگار امام»(ره) می‌آوردند. دلیل اینکه اسم این اتوبان را «یادگار امام(ره)» گذاشتند همین بود.
 

آیا شما موفق شدید امام(ره)را از نزدیک زیارت کنید؟
متأسفانه خیر؛ در آن زمان وضع به گونه‌ای بود که فکر می‌کردیم ایشان سال‌های سال زنده است و فرصت برای زیارت ایشان خواهد بود، که متأسفانه این فرصت دیگر پیش نیامد. اما مادرم سه مرتبه «امام»(ره) را در حسینیه جماران زیارت کرد.

در ارتباط با دوران بازیگری چه خاطراتی دارید؟
یک روز برای فیلمبرداری قرار بود به کاخ نیاوران برویم. از دوران کودکی همیشه در ذهن ما این سؤال مطرح بود که آیا «شاه» و خاندان سلطنتی هم مثل ما زندگی می‌کنند؟ خواب و خوراک آنها چگونه است؟ چگونه قضای حاجت می‌کنند؟ به همین دلیل به محض اینکه وارد کاخ نیاروان شدیم، گفتم توالت کاخ کجاست؟

در دورانی که در نازی‌آباد حضور داشتید از هیئت‌ها و مجالسی که در نازی‌آباد تشکیل می‌شد چیزی به خاطر دارید؟
یک هیئت در محلۀ پل پیچ داشتیم به نام جوانان علی‌اکبر(ع) که هنوز هم در ایّام محرم من در آن هیئت شرکت می‌کنم. این هیئت در ابتدای تشکیل در زیر چادر برگزار می‌شد؛ اما در حال حاضر در یک کارخانه پارچه بافی بزرگ که تقریباً نیمه تعطیل است، تشکیل می‌شود. در شام غریبان هم همه ساله مادرم به اتفاق خانم «فاطمه شعبانی» سفرۀ احسان پهن می‌کنند و با کوفته و شامی از عزاداران حضرت سیدالشهدا(ع) پذیرایی می‌نمایند.
بنده هنوز هم در مراسم مختلفی که در نازی‌آباد برگزار می‌شود حضور پیدا می‌کنم و ارتباطم را با این محله حفظ کرده‌ام. همیشه در همه‌جا خودم را به عنوان بچۀ نازی‌آباد معرفی کرده‌ام و این را باعث افتخار خودم می‌دانم؛ زیرا هر کس چه شخصیت معروفی باشد و یا نباشد باید اصل و ریشه‌اش را فراموش نکند.

از بچه محل‌های آنجا آیا کسی را به خاطر دارید؟
بله؛ «شهید فرشاد» و «شهید حسن خدایی» اما آن بچه‌هایی که فعالیت‌های پررنگی در عرصه‌های مذهبی و سیاسی داشتند بیشتر در مسجد الرسول(ص) نازی‌آباد حضور داشتند. در آن زمان، هم سن من از آنها کمتر بود و هم اینکه از ما دور بودند؛ به همین دلیل ارتباط نزدیکی با آنها نداشتم. ما بیشتر در هیئت محلمان بودیم. یک مسجد هم در سمت گلاب درّه بود که در آنجا افرادی مثل «شاپور مقرّبی»، «محمود کدخدایی»، «منصور حسنی» از کشتی‌گیران آن زمان در آنجا جمع می‌شدند. مسجد دیگری هم در کنار پارک چهارم آبان (سیزده آبان) هزار دستگاه به نام مسجد ولی‌عصر(عج) بود که ما در آنجا حضور پیدا می‌کردیم. البته در آن زمان چون ما نوجوانی حدوداً پانزده یا شانزده ساله بودیم، جوانان آنجا ما را در جمع خودشان راه نمی‌دادند.
 

آیا در کتابخانه‌های نازی‌آباد تردد داشتید؟
بله؛ در کتابخانه بازار دوم و کتابخانه‌ای که در پارک چهارم آبان ساخته شد، عضو بودم. یک سال هم در آنجا تئاتر کار کردم. جالب است آقای «دانشگر» در آنجا مربی بود، اعلام کرد بچه‌ها! کدام‌یک از شما بازیگری بلد است؟ من نقش‌های مختلف را در آنجا بازی کردم. نقش پیرزن، کودک، پیرمرد و… را بازی کردم. ایشان گفت بچه‌ها من دیگر نمی‌آیم. با این آقا کار کنید؛ هرچه گفت گوش کنید. پس از بیست و پنج سال در یکی از مراکز کانون پرورش فکری واقع در سلسبیل بزرگداشتی برای من گرفته بودند. وقتی آنجا رفتم، دیدم همزمان با من برای ایشان هم که کارمند کانون پرورش فکری بوده است مراسم بزرگداشت گرفته‌اند. وقتی من در آن جلسه اعلام کردم اولین استاد بازیگری من آقای «دانشگر*» بوده است، ایشان که آن زمان را به خاطر نداشت از این صحبت من به قدری خوشحال شد که به گریه افتاد. چون دامادش هم آنجا بود، من برای تعریف و تمجید او سنگ تمام گذاشتم.

در چندین مصاحبه‌ای که من از شما دیدم، متوجه شدم همواره بر این مسئله تأکید داشتید که بچه نازی‌آباد هستید. اما متأسفانه برخی از این مسئله اجتناب می‌کنند. دلیل این کار چیست؟
به نظر من کسانی که از این مسئله اجتناب می‌کنند، افرادی هستند که یا اعتماد به نفس ندارند یا خیلی ضعیف هستند. چرا این بچه‌های پررنگ به اینجا رسیدند؛ به دلیل اینکه هویت خودشان را حفظ کرده‌اند. هیچ ادا و اصولی ندارند. یعنی بچه‌های آن نسل هنگامی که با پدر و مادر یا خواهر و برادرشان بیرون می‌رفتند از اینکه دیگران بگویند پدرشان کارگر یا مادرشان خانه‌دار است، هیچ ابایی نداشتند؛ بلکه افتخار هم می‌کردند؛ اما در حال حاضر متأسفانه عده‌ای خجالت می‌کشند که بگویند پدرمان کارگر است. در حالی که اگر بگویند پدر من کارگر بود و من مهندس یا دکتر شدم، زیباست.

با توجه به اینکه در آستانه سی‌‌امین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی قرار داریم؛ شما هم از یک خانوادۀ مذهبی هستید، اگر بخواهید «امام»(ره) را توصیف کنید؛ در ارتباط با شخصیت ایشان چه نظری دارید؟
به نظر من ایشان شخصیت عجیب و غریبی نبوده است. اتفاقاً چیزی که «امام»(ره) را برجسته و بزرگ می‌کند، این است که ایشان خودش بود. از هیچ کس تقلید نمی‌کرد. دنباله‌رو کسی نبود. اینکه بخواهد مثلاً ادای شخصیتی مثل «مهاتما گاندی» را دربیاورد، اصلاً این‌گونه نبود. شخصیتی بود که همواره پای حرفش می‌ایستاد و برای حرفش هم دلیل داشت. خودش را بر اساس شرایط عوض نمی‌کرد. شخصیتی که اعتماد به ‌نفسش بسیار بالا بود به گونه‌ای که این اعتمادبه‌نفس در مخاطبانش هم اثر می‌گذاشت. به همین دلیل رژیم «شاه» را که دارای قوی‌ترین ارتش در منطقه بود و بزرگ‌ترین دستگاه اطلاعاتی را در اختیار داشت، بدون اینکه حتی کارد میوه‌خوری در دستش باشد، با ایمان و اعتقادش سرنگون کرد. بسیار مهم است ایشان از آن خانۀ ساده‌ای که در جماران یا قم زندگی می‌کرد، بر روی سربازان اثر می‌گذاشت. «امام»(ره) به نظر من تنها رهبری است که هیچ انگ بدی از نظر سیاسی، اقتصادی، اخلاقی به ایشان نمی‌توانید بزنید. در حالی که اگر به زندگی هر یک از پادشاهان گذشته نگاه کنید، می‌بینید در زمینه‌های مختلف دارای نقطه ضعف هستند. یکی زن‌باره بوده و یکی جنون جمع‌آوری مال داشته است. مثلاً «رضاشاه» علاقۀ زیادی به تصاحب زمین و املاک داشته است. هر کجا می‌رفت و خوشش می‌آمد باید آن ملک یا زمین به او هدیه می‌شد؛ در غیر این صورت عاقبت شومی در انتظار صاحب آن ملک بود. یک روز «رضاشاه» در سفری که به رشت داشت، برای استراحت وارد خانه‌ای بسیار زیبا و مجلل در قزوین می‌شود. ساخت این خانه دوازده سال طول کشیده بود. در آنجا تاکنون حدود شصت فیلم بازی کرده‌اند. «رضاشاه» از این خانه خوشش می‌آید. صاحب آن خانه هم برای اینکه خانه را به «شاه» ندهد و در عین حال خودش هم از گزند «شاه» در امان بماند می‌گوید این خانه را پارسال وقف «امام حسین»(ع) کرده‌ایم.
به هر حال «امام»(ره) در این دنیا هیچ چیزی برای خودش نمی‌خواست و در پایان عمرش هم چیزی نداشت. به همین خاطر جوانان گوش به فرمان ایشان بودند.
من گاهی اوقات به بیمارستان ساسان سرکشی می‌کنم و برخی از این عزیزان جانباز را می‌بینم. فردی آنجاست که از گردن به پایین فلج است و بیش از بیست و پنج سال است که تاق باز خوابیده است؛ اما مغزش مانند کامپیوتر کار می‌کند.

آیا شما ایّام رحلت حضرت «امام»(ره) را به خاطر دارید؟
بله؛ ما شهرک غرب بودیم که از آنجا به اتفاق پدر و مادرم به مصلّای تهران آمدیم. در آنجا یک تانکر دوغ گذاشته بودند که فکر می‌کنم نصف دوغ آن تانکر را من و پدرم خوردیم. مادرم را در آنجا گم کرده بودیم.

خیلی ممنون از اینکه در این مصاحبه شرکت کردید. از شما تشکر می‌کنم. خسته نباشید.
 
                                                   
پی نوشت:
* در مصاحبه فوق نام استاد " حسن داد شکر" سهوا دانشگر عنوان شده است که بدینوسیله اصلاح می شود.
۱
نام شما
آدرس ايميل شما

علی
feedback
Iran, Islamic Republic of
سلام در مصاحبه نام استاد دادشکر را به اشتباه دانشگر نوشته اید.لطفا اصلاح کنید چون در تلویزیون در یک مصاحبه همین خاطره را نقل می کنند و اسم استاد دادشکر را ذکر می کنند.
صبا به لطف بگو آن نگار رعنا را (قسمت سوم) صبا به لطف بگو آن نگار رعنا را (قسمت چهارم)
اعلامیه جهانی حقوق بشر   ماده 26 اعلامیه جهانی حقوق بشر: 1- هر کس حق دارد که از آموزش و پرورش بهره مند شود. آموزش و پرورش ...
ادامه مصاحبه با مهندس علی اکبر معین فر